شب اول زمستان و به اصطلاح شب چله از شبهای مشخص در گردش یک سال خورشیدی است و در همه جا با شب نشینی و آداب بخصوص برگزار می شود، و برگزاری آن از مشترکات فرهنگ ایرانی است.
آداب و رسمهای شب چله در گیلان، تفاوت چندانی با سایر نقاط ایران ندارد. گرفتن فال حافظ، خوردن خوراکیهایی که از قبل برای این شب تهیه دیده اند و بویژه هندوانه، بردن شب چله ای برای نوعروسان، قصه گویی و ترانه خوانی و سرگرمی های دیگر در اغلب نقاط معمول است. گرامیداشت شب اول زمستان، یعنی شبی که از فردای آن شب از تاریکی کاسته می گردد و خورشید هر روز مقداری بیش از روز پیش بر جهان نور می افشاند، در آیین های کهن ایرانی ارج و اعتباری اعتقادی داشته است و هنوز هم ردپایی از آن باورها و آداب شب چله باقی مانده است.
چنانکه در برخی نقاط گیلان این باور وجود دارد همه آبهای جهان در لحظه ای نامعین در این شب می بندد (حالت انجماد پیدا می کنند) و هر کس آن لحظه را دریابد، هر مرادی داشته باشد و از خدا بخواهد، حاصل می شود و اینکه باور را درباره شبهای مقدسی همچون شب عاشورا، شبهای قدر و شب نوروز نیز نقل می کنند، حکایت از ریشه های آئینی و اعتقادی شب چله دارد. باور «خواب رفتن» یا «بسته شدن» آب در بسیاری از مناطق گیلان وجود دارد.
شب چله خوبی داشته باشید.
« میلاد هشتمین معصوم ولایت، امام رضا (ع) بر همه گیلانیها و ایرانیها تهنیت باد.»
* * *
گرامیداشت سالگرد میرزا کوچک خان جنگلی
نام او یونس بود، و در سال 1298 ﮬ.ق در محله استاد سرای رشت به دنیا آمد. نام پدرش میرزا بزرگ بود به مناسبت این نام پسرش نیز، میرزا کوچک شهرت یافت.
میرزا در مدرسه حاج حسن صالح آباد، و مدرسه جامع راسته زرگرها و در مدرسه محمودیه تهران درس خواند.
میرزا مردی بلند قد و ورزشکار بود. او در کشتی گیله مردی از پهلوانان نام آور بود.
میرزا فردی خوش استعداد بود که در مسیر اجتهاد افتاد اما حوادث و انقلابات کشور مسیر افکارش را تغییر داد و او از افرادی بود که مردانه پا به صحنه نهاد و به امید نجات مشروطه به مجاهدین پیوست.
سرانجام هنگام سفر به خلخال در میان کوه گدوک که پر از برف بود، بر اثر سرما جان به جان آفرین تسلیم شد و سپس رضا اسکستانی به دستور امیر مقتدر تالش سر میرزا را که مرده بود، برید.
بدین سان زندگی میرزا کوچک خان، در سن 45 سالگی، در سال 1300 ﮬ.ش به پایان رسد و آرامگاه این سردار گیلانی، در سلیمان داراب رشت می باشد.
یادش گرامی!
* * *
علی مارلیک
درگذشت همسرت رو بهت تسلیت می گیم، ما رو هم در غم خودت شریک بدون. انشاء الله سایه ات سالهای سال بالای سر دخترت باشه .
می گیلان پهنه دونیا جا ایتایه
گیلان من در این دنیای بزرگ یکی ست
اَیا میرزاکچیکه پا صدایه
اینجا صدای پای میرزاکوچک خان ست
نیدینی گیلانا تی سر کولا شِه
گیلان را نبینی سرت کلاه می رود
چَرِه کی گیلانه نقاش خودایه
چرا که نقاش گیلان خداست
نه سرخم من نه زنگیم نه رومی
نه سرخ هستم نهزنگی نه رومی
نه فاندِرم می دونیایا ئی چومی
نه دنیایم را یک چشمی نگاه می کنم
ایسَم من می ایرانه گیلانه زای
من فرزند گیلان ایرانم هستم
می شعرانم نیه وینجی یه مومی
شعرهای من هم سقز مومی نیستند
دیله جا گم کی می جانه می گیلان
از دلم میگویم که گیلانم جان من است
قشنگه زا که ایرانه می گیلان
گیلان فرزند قشنگ ایران است
می گیلان می سره ، ایران می سردار
گیلان سر من ، ایران نگهدارنده سر من است
گولاز کونم کی جانانه می گیلان
افتخار می کنم که گیلانم معشوق زیباست
اَمِه گیلان ایتا عالم دارِه راز
گیلان ما یک دنیا راز دارد
اونی مورغان خوانید داران زنید ساز
مرغانش نی خوانند و درختانش ساز می زنند
جَه دشت و جنگل و سل حظ کونِه چوم
از دشت و جنگل و تالاب ، چشم لذت می برد
لیلیکی دارَه کوجور ، دیل کونِه واز
ودل تا درخت لیلیکی بالای کوه ، می پرد
می عقله تونگولا تا بیشتاوَستم
بمحض اینکه تلنگر عقلم را شنیدم
می دیله درجکه ناجا دَوَستم
دریچه آرزوی دلم را بستم
جانه تاوان بَپَختَم عقل و دیلا
عقل و دلم را به تاوان از دست دادن جانم پختم
جَه پا ایشکیلَه اَدونیا بَجَستم
و از مانع این دنیا رهیدم